خط داستانی
داستان "جک" داستانی شناخته شده است. این داستان زیبا درباره یک کودک طبیعی است. مادرش، آیدا د بورانسی، به این موجود عزیز و بینام و پدر بیسرپرست عشق میورزد و تصمیم میگیرد که او را به یک مدرسه شبانهروزی بفرستد. استاد ادبیات کودک، فردی به نام آماوری د'آرژنتون است، که در رشته خود شکست خورده و شاعری بیالهام است. در یکی از بازدیدهایش از موسسه، خانم د بورانسی به د'آرژنتون جذب میشود و عاشق او میشود. "بیفایده" به زودی شغل گرسنگی خود را رها کرده و با او زندگی میکند و بر او کنترل مطلق دارد. او به زودی از جک کوچک متنفر میشود و او را مجبور میکند که به طور دائم در مدرسه بماند. کودک بیچاره که به جدایی عادت ندارد، فرار میکند و وقتی به خانه قبلیاش میرسد، متوجه میشود که مادرش جابهجا شده و اکنون سی مایل دورتر زندگی میکند. او سفر را پیاده آغاز میکند و به خانه مادرش میرسد و کاملاً خسته است. در اینجا او با دکتر ریوالز و دخترش، سسیل، ملاقات میکند.