کالا تا پِیی کی آفتو
Kala Tha Paei Ki Afto
پاريس و ميكائيلا با هم در شهري ساحلي كه بوي نمك، خاطرات، معصوميت، اما همچنين دروغها، احساس سرکوبشده و سرکوب را ميداد، بزرگ شدند. دو نفر، به آن رشته نامنهاد بند شده بودند. نه دوستي بود، نه عشق، نه نسب. همه با هم بود. تا بود و بعد نبود.
تو عشق را با يك چاقو نميراني. با كلمهاي ميکُشي كه سزاوار گفتن نبوده است. يك جمله از پاريس همه چيز را نابود کرد. او که بدون مجوز به او گوش ميداد، رفت.