امبر ویکرز خوشحال است که بالاخره با شاهزادهاش لوک به سمت راهرو میرود. پس از چندین رابطه ناموفق، او شروع به فکر کردن به این کرد که شاید مشکلی وجود دارد؛ اما مادر شوهر آیندهاش و بهترین دوستش، جیل، معتقدند که امبر دختر ایدهآلی است که هرگز نداشتهاند. همه چیز به خوبی پیش میرود تا اینکه شارون ویکرز، مادر امبر، برای دیدار میآید. شارون، که به شدت جدی و دارای نظرات قاطع است، کاملاً برعکس جیل است. آنچه قرار بود یک ملاقات بیدردسر باشد، به سرعت به یک رقابت تبدیل میشود، زیرا شارون و جیل نظرات بسیار متفاوتی درباره زندگی، عشق و ازدواج دارند. در پایان دیدار آخر هفته، شارون کنترل اوضاع را به دست میگیرد و جیل را از فرار از خانهاش ناتوان میکند و به او ثابت میکند که هیچکس نمیتواند بین او و دخترش قرار بگیرد.