در آخرین روزهای شهری کاهنده که جنگلکُش است، کریستین به خانه خانوادگی خود بازمیگردد تا عروسی پدرش هنری را جشن بگیرد. در خانه، کریستین با دوست دوران کودکی اش Oliver که در کارگاه نجاری هنری کار میکرده و حالا بیکار است، دوباره ارتباط برقرار میکند. در آشنایی با همسر Oliver، Charlotte، دختر Hedvig و پدر Walter، او را با رازی روبهرو میکند که میتواند خانواده Oliver را از هم فرو پاشد