خط داستانی
پرتغال، هزاران روزگار فاشیست سالازار؛ در سال ۱۹۶۸ روی صندلی اش می افتد و دچار سکته میشود. به قصرش بازمی گردد تا از بیماری بهبود یابد، رئیس جمهور نیست. هیچ کس این را به او نمیگوید: نه خانهدار وفادارش، نه خدمتکاران پرکارش، نه دکترش. آیا سالازار میخواهد از مرگ فرار کند و قدرتش را استمرار بخشد؟ چگونه میتواند در آن قصر هذیانزای عاقل بماند؟