خط داستانی
جک هستینگز نامهای به معشوقهاش، کیت، مینویسد تا به او کمک کند زیرا کنت سزار د والdez، یک بازرگان بولیویایی، از اروپا با سه کشتی غلات به بازار میآید و تهدید میکند که "بازار را تحت تأثیر قرار خواهد داد." با ورود کنت، او نامهای از جک پیدا میکند که از او خواسته است به آپارتمانش بیاید. کنت به ملاقات میآید و توسط جک و کیت به بهانه اینکه مکان یک ایستگاه قرنطینه فرعی است، نگه داشته میشود. آنها تظاهر میکنند که کنت بیمار است، دمای او را میسنجند و او را به رختخواب میفرستند. به شدت شرمنده میشوند وقتی که کنت به آنها میگوید که کشتیهایش با برنج بارگیری شدهاند نه غلات.