ژان و کلود - او یک سازنده خودرو و او یک مدل - یکدیگر را دوست داشتند، سپس به خاطر عشق استبدادی ژان از هم جدا شدند. کلود با فرزندش و یک دوست به یک مزرعه بازنشسته شده است که نمیتواند آن را مدیریت کند. دوستش به زحمت ژان را مطلع میکند که در یک چشم بر هم زدن، مشکلات را برطرف میکند. کلود همچنین میآموزد که فرزندش شناسایی شده و پدرش همیشه از او مراقبت کرده است. این دو با هم آشتی میکنند و سفری را برای بهتر یا بدتر آغاز میکنند.