خط داستانی
جانیت لورینگ یک بیوه جوان با یک پسر کوچک است. او با میلیونر مالکام تراسک ازدواج میکند، اما درباره ازدواج قبلیاش یا پسرش، رانی، به او چیزی نمیگوید. رانی که توسط جانیت به خیابانها رها شده، در نهایت با یک کتابفروش و نوهاش مارگی زندگی میکند. با گذشت سالها، جانیت از رها کردن پسرش پشیمان میشود و آگهیهایی برای پیدا کردن او منتشر میکند. مارسیو، یک باجگیر بیرحم، رانی را به جانیت میفرستد و خود را به عنوان پسرش معرفی میکند، بدون اینکه بداند این پسر واقعاً پسر اوست. مشکلاتی پیش میآید.