Storyline
گانپت مرد روستایی است که صادق و بی گناه است. زندگی خود را با فروش کالاها در کُنار گاری گاواش سرو می کند. گاهی عادت دارد زیر گاری بخوابد و کودکان روستا کالاها را می دزدد و او توبه می کند. روزی دختری زیبا به نام اسپنا با دوستانش به روستا می آید و ماشینش خراب می شود. گانپت آنان را سوار گاری می کند و برایشان داستان های روستا می گوید و آنان را شیفته می سازد. آنان تا حدی می خندانند تا اشک از چشمشان جاری شود و چهار روز اقامتشان را لذت می برند. اما گانپت به اسپنا دل باخته است. به زودی روزی او به روستا برمی گردد اما به عنوان همسر. اسپنا بازرگان شیفته شاکتی است. مادر گانپت از او می خواهد تا همراه شاکتی و اسپنا به شهر برود و به عنوان کمک کارشان باشد.