Storyline
رئیس جیمی جامپ از او میخواهد که با خواهرزاده کوچک و سگش ملاقات کند و آنها را بین قطارها سرگرم کند. جیمی یک یا دو بادکنک میخرد و در ایستگاه به دنبال یک دختر کوچک میگردد. او به اشتباه یکی را برمیدارد و بهطور ناگهانی از دستگیری به عنوان یک آدمربا فرار میکند و در نهایت با خواهرزاده ملاقات میکند، که یک زن جوان فوقمدرن و بیش از حد آراسته است. زمان بین قطارها صرف تلاش برای پنهان کردن سگ از پلیس میشود و وقتی جیمی مسئولیتش را به قطار میگذارد، احساس میکند که در یک روز یک هفته کار کرده است.