Storyline
وقتی رودنی، دوستی از آقای مگو که بینا نیست، به بیمارستان میرود، آقای مگو تصمیم میگیرد به دیدن او برود و مقداری از معجون خانگیاش را با خود ببرد. اما او به اشتباه به سمت یک کشتی لنگر انداخته میرود و به یک غریبه با عمامه فکر میکند که رودنی است و مقداری از معجون را به او میدهد. او به خانه برمیگردد و از رودنی که منتظر دیدارش است، تماس تلفنی دریافت میکند. او فکر میکند رودنی هذیان میگوید و برای دیدار دوباره با یک بطری بزرگ از معجونش به راه میافتد.