Storyline
دختر، صاحب سالون پولکا، بدون اینکه متوجه شود او یک دزد است، عاشق رامرِز میشود. در حین طوفان برفی، رامرِز مجبور میشود شب را با دختر بگذراند. پس از کشف این وضعیت، حسادت رقصنده نینا میچلتورنا او را وادار میکند تا هویت و مکان او را به کلانتر جک رنس، که او نیز عاشق دختر است، فاش کند. رامرِز در تلاش برای فرار مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و اگرچه او وجودش را انکار میکند، اما او را پناه میدهد. قطرات خون به کشف او منجر میشود. دختر با ریسک کردن، آزادی هر دوی آنها را در یک بازی پوکر با کلانتر به دست میآورد. اما با تحریک نینا، vigilantes در حال اعدام رامرِز هستند که کلانتر مداخله میکند، معاملهاش را توضیح میدهد و او را به دختر بازمیگرداند.