Storyline
اولی، سرباز عاشق، در صبحگاه توسط ستوان بیرحم خود تحت فشار قرار میگیرد. سرهنگ گردان میخواهد دخترش با ستوان ازدواج کند اما او دلش با هاردی چاقصورت است که خود نیز عاشق زن دیگری است. او به خاطر نافرمانی از دستورات به سلول انداخته میشود، جایی که بعداً با کمک معشوقهاش فرار میکند و به طور تصادفی با شکم بزرگش به نگهبان برخورد میکند. صحنه تعقیب نهایی با این نتیجه به پایان میرسد که همه به آنچه میخواهند میرسند.