خط داستانی
در یک نیمکت پارک، یک شایعهپرداز داستان جوانی را که به تازگی گذشته است، برای دیگری تعریف میکند. مادر او، هلنا، سالها پیش دانشجوی زیبای آواز و بااستعداد بود. او به طور افلاطونی عاشق همکلاسیاش ویلم، پسر یک فروشنده بند کفش، بود. پس از جشن فارغالتحصیلی از کنسرواتور، هلنا توسط مارتین بیپروا فریب داده شد. روز بعد، او به پاریس رفت و دیگر خبری از او نشد. دختر با وحشت متوجه شد که باردار است. بنابراین، پیشنهاد نجاتبخش ازدواج از ویلم وفادار را پذیرفت...