خط داستانی
در روستای کوچکی که غالباً پیرمرد و پیرزنان زندگی میکنند، در سه سال اخیر بارانی نباریده است. جوانی که میخواهد رهبر روستا باشد باید مردم روستا را از این بلا نجات دهد. مردم روستا از ارباب ثروتمندی تقاضای آب میکنند اما بینتیجه است. پس قهرمان به شهر میرود تا لوله آب بخرد. در شهر همه دارایی و پول او هم دزدیده میشود. سپس او مردی را که توسط دزدان مورد ضرب و شتم قرار میگرفت را نجات میدهد، آنها با هم دوست میشوند و به یکدیگر کمک میکنند.