خط داستانی
قهرمانان بهزودی قبل از آغاز جنگ ازدواج کردهاند. در تابستان ۱۹۴۱ گریگوری به جبهه میرود، مجروح میشود و همراه با بخش درمانی از جبهه خارج میشود. تلاشها برای یافتن شوهرش بینتیجه میماند. تامارا به خط مقدم به عنوان مدرسهٔ پزشکی میرود، سپس از مدرسه توپخانه فارغالتحصیل میشود و فرمانده گروهان میشود. بعدها فهمیدم که گریگوری با تغییر وفاداری، مجدداً از رویاهایش آموخته بود و در انتظار ورود ارتش شوروی باقی ماند. درک اشتباهش، گریگوری میفهمد که تنها با خون میتواند تقاص گناهش را بدهد و به خط مقدم میرسد، دیگر از مرگ نمیهراسد. بهزودی تامارا اطلاعیهٔ مرگش را دریافت میکند. پس از جنگ، او دوباره ازدواج میکند و مانند بسیاری در سالهای پس از جنگ خوشبخت است. و تنها بازگشت غیرمنتظرهٔ گریگوری برای مدتی او را به تردید دربارهٔ مشروعیت این خوشبختی میاندازد.