خط داستانی
پس از مرگ مادرش، لاکیس سیزده ساله مجبور میشود به آتن برود و با دخترعمویش مارینا زندگی کند، که با قماربازی به نام جورجوس زندگی میکند. به جای اینکه به او پناه و غذا بدهند، او را به کار در پمپ بنزین بنوس میفرستند، جایی که شبها میخوابد. به زودی، لاکیس با دختر رئیسش، کیکی، که همسن اوست، دوست میشود، اما نتوانسته نظر برادرش، تاکیس، را جلب کند. یک روز، تاکیس مبلغ زیادی پول از دفتر پدرش میدزدد و مظنونیت به لاکیس میافتد. بنوس تمام پولهایش را مصادره کرده و او را اخراج میکند. او تنها و ناامید، از آنجا که مارینا آتن را ترک کرده، چمدانی که تمام belongingsش در آن است را میفروشد و شروع به سرگردانی میکند.