خط داستانی
در حال عبور به سایگون، ژان دارتیگس میخواهد نیکول را ببیند، کسی که او زمانی او را میشناخت و به طور مخفیانه عاشقش بود. این زن جوان، اکنون بیوه است و معلم دبیرستان است. با این حال، پلیس به تازگی داستانی از قاچاق اسلحه و مواد مخدر را کشف کرده و از مسافران میخواهد که از فرودگاه خارج نشوند. با کمک یک بارمن، ژان موفق میشود به شهر برود. در مدرسه، نیکول نیست، اما او با یک دختر ویتنامی جوان آشنا میشود که پیشنهاد کمک به او را میدهد. با پیشرفت داستان، ژان به طور ناخواسته و سپس با اراده خود در عملیات قاچاق درگیر میشود، زمانی که متوجه میشود وان، دختر ویتنامی جوان، جانش را به خطر انداخته است. با کمک خانواده دختر و یک پلیس همدل، ژان موفق میشود باند را دستگیر کند و در حال بازگشت به فرانسه - به طور موقت - وان، که تبدیل به گرانبهاترین داراییاش شده، را به نیکول میسپارد، که سرانجام پیدا شده و کمی غمگین است.